فیلسوف برقی

برق با شوقم شراری بیش نیست

متحرک سازی با ساده ترین الگوریتم
ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳۸۸  

 

 

 

 

 

 

 

Animations

MATLAB provides two ways of generating moving, animated graphics:

 

 

Continually erase and then redraw the objects on the screen, making

incremental changes with each redraw.

 

 

Save a number of different pictures and then play them back as a move

برای پست بعدی ساخت انیمیشن را به دو روش بالا توضیح می دهم..


کلمات کليدي: matlab
 
ادامه فعالیت
ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳۸۸  

سلام

ادامه فعالیت وبلاگ رو اعلام می کنم.در مورد نرم افزارmatlab صحبت خواهم کرد.به سوالات احتمالی هم پاسخ میدهیم.


کلمات کليدي: matlab ،کلمات کليدي: متلب
 
یوسف هم از تنفس دست کشید...
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸٧  

وقتی که برف می بارید و جمعیت همه و همه به درون قبر و جنازه تو می نگریستند فقط من دیدم که تو می خندیدی.زمین گل شده بود و قبرکن با حرفه گری خاصی بلوکها را در جای خودشان قرار می داد احساس مبهمی همه را فرا گرفته.خود محوری در چشمان تک تک افراد حاضر موج می زد.شاید نباید از تو می گفتم ولی حالا که آلوده فکر من شدی من مرزی برای فکر نمی دانم....

چه شکوهی مرا فرا می گیرد فقط هنگامی که مرگ را می اندیشم.شاید آنچه درون من است بیش از آنچه باشد که در خارج فکرم می درخشد.و چه بد که برج می سازند و افتخار می کنند و درختها سر می زندد و پرنده های بی درخت پر می زنند.

بهار رنگ و بوی بی حالی گرفته و زمستان  زندان غمی است رو به دیواری سرد و آن دیوار سرد ......

بزرگترین کمبود این نوشته تکنوازی سازی است که با اشک می نوازد و من عاجزم از این احساس که بیان می کنم و خودم در تصورش مانده ام.غروب بود و چه غروبی که کوچه های شهر من از تو خداحافظی می کردند.بغض را در گلوی تک تک خاطراتت نهان کردم و می دانم که می دانی و من نمی دانم.

لعنت به این چرخ و به این دهر که همه آرزوها را کابوس می کند.شاید به سرنوشت قهرمانت دچار شدی و می دانم که آخرین کلامت این بود که نمردیم و مردیم.

 

 


کلمات کليدي: یوسف ،کلمات کليدي: روز برفی
 
بای بای
ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸٧  

مثل این که این وبلاگ هم در حال فاسد شدن هست.بنابراین عقل سلیم حکم نابودی این وبلاگ رو تائید می کنه.دیگه وبلاگ نویسی من رو ارضا نمی کنه.اصلا هیچ چیزی من و ارضا نمی کنه.این سه ماه تابستون مثل حیوون زندگی کردم راستش خیلی حال داد.مثل خر تا غروب می خوابیدم مثل گاو می خوردم مثل جغد تا صبح بیدار می موندم و مثل روانی ها با هیچکی ارتباط نداشتم و مثل خرخون ها کتاب خوندم.اونم چه مزخرفاتی. تابستان من کتابی که کامو در اون از پوچی فرار می کنه برای من پوچی آورد!!تف به این زندگی و تف به این مملکت بی صاحاب و خاک بر سر من که این قدر بیکارم که این چرت و پرتها رو می نویسم.به احتمال قریب به مرگ این آخرین نوشته این وبلاگ خواهد بود.تازگی ها تصمیم گرفتم به طور کلی اینترنت رو تحریم کنم.  امیدوارم کسی این مطلب رو نخونه ولی اگر خوندی خداحافظ

فیلسوف برقی رو برق گرفت مردکلافه.یا مثل خیلی از فیلسوفها دیوانه شد مرد.یا اصلا مثل بقیه جانداران عمرش به سر اومد و مرد.در هر حال انالله و انا الیه راجعون 


 
سرگشتگی
ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳۸٧  
تازگی ها روزگار عجیب بوی نفرت می دهد.باغچه حیاط خانه مان هم دیگر از خون تغذیه می کند.و جالبتر این که .......هیچ،چیز جالبی وجود ندارد که ارزش گفتان داشته باشد.همه همه چیز را می بینندو می دانند. سکوت سریع ترین راه حل ماجراست
 
بی عنوان
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳۸٧  

به هوای دلی که مرگش نزدیک است،به صفای وجودی که یادش غنیمت است.....

این بارخسته از تمام تلاشهای بشری و انسانی در هر مورد می توانم به جرات ادعا کنم که فقط یک مشکل مرا از پا در آورد و آن نه مشکل خاصی بود و نه هیاهوی وحشتناکی که هراسناک از آن دوری بجویم و تسلیم شوم.این مشکل شیرین تر از یک رویای شبانه بود و احتمالا تا آخرین نفس همدم من خواهد بود.همه چیزبازی است و گریه ها و خنده ها از همین بچه بازی هاشروع می شوند.از یک نگاه از یک صدا از یک بار دویدن در خیابانی تنگ تر از یک قبر،از خوردن یک دانه انگور از بوییدن برگ درخت گردو و شاید از دیدن چشمانی افسونگر،همان چشمانی که که در ازل گمشان کردم و یا همان احساسی که از درون دیوانه وار می جویمش.همان دوایی که بیماری ام را درمان می کند یا همان درکی که مسائل فکری ام را حل می کند.

حیف که به کسی نمی توان گفت و بدتر آن که ناتوانم تا شرحی بر این حال بنویسم.ولی در هر حال سعی من بر آن است تا دقیقترین حالات این احساس را ثبت کنم.


کلمات کليدي: روانپریش
 
حرکت در کهکشان
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳۸٧  

برنامه ای کوتاه و زیبا که بخشی از حرکت در فضا را نشان می دهد.خوب طبق معمول برنامه باmatlab نوشته شده است.کارکرد برنامه بسیار ساده است به این صورت که در فضای سه بعدی پنجرهfigure تعدادی نقطه به صورت تصادفی رسم می شوند.این کار را با تابع rand انجام دادم.سپس با استفاده از توابعcamzoomوpause به طرف توده ی نقطه ها حرکت می کنیم.اگر این عمل را در داخل یک حلقه قرار دهیم حالتی بسیار زیبا از حرکت در فضا خواهیم داشت.چون نقطه ها سفید هستند و پس زمینه پنجره گرافیکی را سیاه کرده ایم می توان گفت که تقریبا توانسته ایم حرکت در فضا را شبیه سازی کنیم.

چون خودم این برنامه را نوشتم شاید بعضی از مشکلات آن را ندانم ولی بزرگترین مشکل آن را حجیم بودن و سنگین بودن این برنامه می دانم.به طوری که شاید در بعضی از سیستمها برنامه با تاخیر اجرا شود و یا اصلا اجرا نشود.می توان با تغییرات روی ورودی های توابع تعداد نقاط، سرعت حرکت،زاویه دید،شکل نقطه ها،رنگ نقطه ها و ... را تغییر داد.این برنامه را در ادامه مطلب ببینید.


 
نگاهی برمن در آخرین لحظات یک تراژدی(قسمت دوم)
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸٧  

نگاهی برمن در آخرین لحظات یک تراژدی(قسمت دوم)

........هرچه امشب دیدم برای من فقط خاطره ای بود که رازهایش ذهنم را به تلاطم می اندازد و به همان روزگار دوری بر می گردد که زمین سخت بود و هوا سنگین ،آب تیره و درخت خشکیده.و من بر پهنای صخره ای بزرگ رو به اقیانوسی تاریک،انتظاری غریب داشتم و منتظر بودم.پرندگانی ناشناس گاه گاهی بالای سرم می چرخیدند و صدایی نا هنجار تولید می کردند.باد خاکستر مرده در هوا پراکنده بود و بوی ابهام به مشام می رسید.ناله باد که از برخورد با صخره ها جان می گرفت نوای غالب آن خاطره بود.اقیانوس آرامتر از همیشه بود و آسمان خیره به من که چرا در پهنای این صخره با قدمهایم او را به مبارزه می طلبم؟

لرزشی آرام را در کف پاهایم حس می کردم.دستانم را باز کرده بودم و حالتی شبیه پرواز به خود گرفته بودم.تنم گنجایش احساسم را نداشت.قدرتی در بازوانم حس می کردم که قار بود زمین و زمان را زیر و رو کند و جای خورشید و ماه را عوض کند.نگاه هایم دقیق ترین ادراکها را به خود خیره می کرد و صدای تنفسم بود که اقیانوس را آرام کرده بود.استحکام قدمهایم بود که زمین زیر پایم را تبدیل به آن صخره خشن کرده بود.همچنان منتظر بودم و قدرت می گرفتم.انتظارم به قدرتم می افزود،به بی نهایت میل می کردم و اندیشه ام فرای آنچه بود که تصویر شود.

اما ناگاه تمام این قدرت تبدیل به نقاط ضعفی شد که روحم را تکه تکه و جانم را پرپر کرد.بدون شک نابودی من معلول افول تو بود وافول تو دلیلی جزء من نداشت.عجب روابط مصیبت باری!!! چه چرخه شومی که هیچ گاه نمی توان من و تو را کنار یکدیگر، ما تصور کرد.نفرین بر این دنیا که من و تو باید در تقابل با یکدیگر باشیم.شرح این تقابل آینده ایست که پیش روی من و توست.........لحظه لحظه این پیکار را ثبت خواهم کرد.افسوس

 

توضیحات:دیوانگی آخرین راه باقیمانده برای من است که از انبوه مشکلات فرار کنم.مدتی است که خیلی ها مرا به بدبینی،ناامیدی و گاهی تعصب متهم کرده اند.آنچه حالا درک می کنم این است که فقط در جستجوی گمگشده هایم باشم و نه هیچ.


کلمات کليدي: ناکام
 
سریال تلوزیونی
ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ امرداد ۱۳۸٧  

وقتی صدا و سیما یه سریال یا فیلم یا هرچیزی رو پخش می کنه که تو اون یه ایراد کوچولو از یه قشرخاصی گفته شده باشه،اون قشر یه عکس العملی نشون میده!

مثلا همین سریال مرد هزار چهره مهران مدیری باعث شد تا پزشکان و سازمان ثبت و احوال از صدا و سیما شکایت کنن.و اگر جا داشت قاچاقچیان و دزدها هم شکایت می کردند.این همه را گفتم که بگویم اخیرا که چند قسمتی از این سریال مزخرف "ترانه مادری" را دیدم واقعا احساس می کنم به دانشجویان الکترونیک توهین فاحشی شده است.چرا یک بچه اوشکول با رفتارهایی در حد پیش دبستانی باید با عنوان دانشجوی الکترونیک معرفی شود.فقط خواستم که گفته باشم....

امشب که سریال و دیدم از مضحک بودن اون نزدیک بود گریه کنم که هنوز هم صدا و سیما این سریال های چرت و پرت رو تحویل ملت میده و جالب مردم هم از جون و دل نگاه می کنن.وای به حالمون ماه رمضان هم نزدیک است و باز هم سریالهای تکراری و کلیشه ای....


کلمات کليدي: الکترونیک ،کلمات کليدي: سریال ،کلمات کليدي: ترانه مادری
 
نگاهی بر من در آخرین لحظات یک تراژدی
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  

 

نگاهی بر من در آخرین لحضه های یک تراژدی

 

هنوز هم نفس می کشم.جالب است،همه چیز همانطوری است که باید باشد همیشه همه نقش خود را خوب بازی می کنند.هر چه برای رسیدن به تو بیشتر تلاش می کنم،درک می کنم که تو نایاب تری و تشنگی رسیدن به تو بیشتر می شود وامید من هم بیشتر میشود و این چرخه تا بینهایت ادامه دارد.فقط درجا می زنم.شاید به اوج رسیدم و شاید هم در حضیض زندگی جاودان مانده ام.دغدغه من چیست؟مشکل من کجاست؟ لایتناهی ؟ خدا؟ جن و پری؟ بی دردی؟ رفاه؟ انزوا؟

نه مشکل من ساده تر از این حرفهاست که فکرش را بکنم.مشکل من تویی.تو.تمام مشکلات من به تو ختم می شود.بدان که وجودت کافی است که تا مشکلات ایجاد شود.

وجودم آن هنگام که جان گرفت،آن هنگام که طراوتی از بودن تراوش کرد،ارتباطی پنهانی با تو داشت.گاهی کاوش من نسبت به تو ناخودآگاه است و به همان دورانی بر می گردد که چیزی از آن به یاد ندارم،فقط تصویرهایی بی ربط در ذهنم حک شده که تو بارز ترین آنها هستی.

آن لحظه که دیدمت جانم آتش گرفت و این تصویر مبهم رو به حقیقتت حرکت می کند. رویای سحرآمیز چشمان افسونگر تو همان احساسی است که در ازل مرا تحریک کرد.کالبد روح و جسم من بی شک با تائید نگاهی از آن چشمان شکل گرفت و بی تردید وجودم در تکاپوی یافتن همان چشمان است.همان نگاه که هر بار احساسش کردم تنم تبدار شد و حالتی مستی وار به من دست داد .همان صدا که هر بار شنیدم مثل مرغ سرکنده بی اراده بودم.احساس تو نوعی ترس ابهام آمیز و لذت بخش است.حرف دردی است زیبا و احساسی است که هنوز تعریفش نکردم و بی معنا باقی مانده،فقط خاطره ای کوچک از آن در ذهن دارم.

این درد ریشه در جان من دارد و وجودم را به سوی نابودی می کشاند.مدتی است که این درد شدت گرفته و این زخم سر باز کرده.هر وقت تو را می بینم تا مدتی از این دنیا برچیده می شوم و افکارم به سمتی غیر از عادیات متمایل می شود.بگذریم که روزگار دوری است که تو را در رویای نادیده ای فقط احساس کردم.

نمی دانم چرا هر قدر تلاش می کنم در دنیایم جزء تو شخصیتی یافت نمی شود.دنیا احساسی است که من به آن جان بخشیدم و می توانم هر لحظه که بخواهم نابودش کنم.در این عالم هیچ وجود ندارد مگر آنکه من از درونم آن را خلق کردم........

این صحبتها نیازی صریح به منطقی بی رحم و آتش آفرین دارد.من در زندگی هیچ نیازی به فرض کردن و منطقی بودن ندارم.ترکیبی از عقل و احساس و احتمالا عناصری ناشناخته تر فطرت مرا تشکیل می دهد که رجوع به آن را واجبتر از نگاه به عقل و احساس می دانم.فطرت هیچ وقت اشتباه نمی کند و هیچ وقت عمل به فطرت باعث پشیمانی نمی شود.شاید متوجه شده باشی که فطرتم نیازمند توست.رضایت چیزی نیست مگر آنکه فطرتم به آن خشنود شود.و این ذات من است.البته بی شک این ذات دچار تغییر خواهد شد اما این اصالتش را حفظ می کند امری مسلم است.این را به وضوح می بینم که اصالت من ،فطرت من و ذاتی که در درونم جفتک می پراند به تو مایل است.و تو بی تفاوت هیچ توجهی به من نداری؟ شاید هم متوجه هستی و بروز نمی دهی؟

به هر حال آزادی وجودم با حضور تو بی معنی شده و باور کن که با بودن تو محدودتر از یک بیننده ام.من فقط به تو خیره ام و با چشمانی باز به حقیقتت می نگرم.منتظر اتفاقی ناشدنی هستم.خودم می دانم که این انتظار را به گور خواهم برد و همین هم زیباست که با انتظار تو می پوسم.سکون حالت غالب من است و بدتر این که این اسکان را از دل و جان می ستایم،چون تنها حالتی است که تو کمتر آلوده افکار من شوی.هرگونه تحرک احتمالا تو را مانند پرنده کوچک و زیبا برهاند.

هرچه امشب دیدم برای من فقط خاطره ای بود که رازهایش ذهنم را به تلاطم می اندازد و به همان روزگاری بر می گردد که زمین سخت بود و هوا سنگین و آب تیره.درخت خشکیده و بر پهنای صخره ای بزرگ روبه اقیانوسی تاریک کنار من ایستاده بود و می دانست که من سرشار از انتظاری غریبم.پرندگانی گاه گاه بالای سرمان می چرخیدند و صدایی ناهنجار تولید می کردند.اما.................(ادامه دارد)


کلمات کليدي: خاطره ،کلمات کليدي: تراژدی ،کلمات کليدي: روانپریش
 
 
 
 
تصوير منتخب در ايراپيک