نگاهی بر من در آخرین لحضه های یک تراژدی
هنوز هم نفس می کشم.جالب است،همه چیز همانطوری است که باید باشد همیشه همه نقش خود را خوب بازی می کنند.هر چه برای رسیدن به تو بیشتر تلاش می کنم،درک می کنم که تو نایاب تری و تشنگی رسیدن به تو بیشتر می شود وامید من هم بیشتر میشود و این چرخه تا بینهایت ادامه دارد.فقط درجا می زنم.شاید به اوج رسیدم و شاید هم در حضیض زندگی جاودان مانده ام.دغدغه من چیست؟مشکل من کجاست؟ لایتناهی ؟ خدا؟ جن و پری؟ بی دردی؟ رفاه؟ انزوا؟
نه مشکل من ساده تر از این حرفهاست که فکرش را بکنم.مشکل من تویی.تو.تمام مشکلات من به تو ختم می شود.بدان که وجودت کافی است که تا مشکلات ایجاد شود.
وجودم آن هنگام که جان گرفت،آن هنگام که طراوتی از بودن تراوش کرد،ارتباطی پنهانی با تو داشت.گاهی کاوش من نسبت به تو ناخودآگاه است و به همان دورانی بر می گردد که چیزی از آن به یاد ندارم،فقط تصویرهایی بی ربط در ذهنم حک شده که تو بارز ترین آنها هستی.
آن لحظه که دیدمت جانم آتش گرفت و این تصویر مبهم رو به حقیقتت حرکت می کند. رویای سحرآمیز چشمان افسونگر تو همان احساسی است که در ازل مرا تحریک کرد.کالبد روح و جسم من بی شک با تائید نگاهی از آن چشمان شکل گرفت و بی تردید وجودم در تکاپوی یافتن همان چشمان است.همان نگاه که هر بار احساسش کردم تنم تبدار شد و حالتی مستی وار به من دست داد .همان صدا که هر بار شنیدم مثل مرغ سرکنده بی اراده بودم.احساس تو نوعی ترس ابهام آمیز و لذت بخش است.حرف دردی است زیبا و احساسی است که هنوز تعریفش نکردم و بی معنا باقی مانده،فقط خاطره ای کوچک از آن در ذهن دارم.
این درد ریشه در جان من دارد و وجودم را به سوی نابودی می کشاند.مدتی است که این درد شدت گرفته و این زخم سر باز کرده.هر وقت تو را می بینم تا مدتی از این دنیا برچیده می شوم و افکارم به سمتی غیر از عادیات متمایل می شود.بگذریم که روزگار دوری است که تو را در رویای نادیده ای فقط احساس کردم.
نمی دانم چرا هر قدر تلاش می کنم در دنیایم جزء تو شخصیتی یافت نمی شود.دنیا احساسی است که من به آن جان بخشیدم و می توانم هر لحظه که بخواهم نابودش کنم.در این عالم هیچ وجود ندارد مگر آنکه من از درونم آن را خلق کردم........
این صحبتها نیازی صریح به منطقی بی رحم و آتش آفرین دارد.من در زندگی هیچ نیازی به فرض کردن و منطقی بودن ندارم.ترکیبی از عقل و احساس و احتمالا عناصری ناشناخته تر فطرت مرا تشکیل می دهد که رجوع به آن را واجبتر از نگاه به عقل و احساس می دانم.فطرت هیچ وقت اشتباه نمی کند و هیچ وقت عمل به فطرت باعث پشیمانی نمی شود.شاید متوجه شده باشی که فطرتم نیازمند توست.رضایت چیزی نیست مگر آنکه فطرتم به آن خشنود شود.و این ذات من است.البته بی شک این ذات دچار تغییر خواهد شد اما این اصالتش را حفظ می کند امری مسلم است.این را به وضوح می بینم که اصالت من ،فطرت من و ذاتی که در درونم جفتک می پراند به تو مایل است.و تو بی تفاوت هیچ توجهی به من نداری؟ شاید هم متوجه هستی و بروز نمی دهی؟
به هر حال آزادی وجودم با حضور تو بی معنی شده و باور کن که با بودن تو محدودتر از یک بیننده ام.من فقط به تو خیره ام و با چشمانی باز به حقیقتت می نگرم.منتظر اتفاقی ناشدنی هستم.خودم می دانم که این انتظار را به گور خواهم برد و همین هم زیباست که با انتظار تو می پوسم.سکون حالت غالب من است و بدتر این که این اسکان را از دل و جان می ستایم،چون تنها حالتی است که تو کمتر آلوده افکار من شوی.هرگونه تحرک احتمالا تو را مانند پرنده کوچک و زیبا برهاند.

هرچه امشب دیدم برای من فقط خاطره ای بود که رازهایش ذهنم را به تلاطم می اندازد و به همان روزگاری بر می گردد که زمین سخت بود و هوا سنگین و آب تیره.درخت خشکیده و بر پهنای صخره ای بزرگ روبه اقیانوسی تاریک کنار من ایستاده بود و می دانست که من سرشار از انتظاری غریبم.پرندگانی گاه گاه بالای سرمان می چرخیدند و صدایی ناهنجار تولید می کردند.اما.................(ادامه دارد)